خرید بک لینک
از فرطِ خودم به بی خودی پیوستم

لبریز شدم از او و خالی هستم

بی خویشتنی مرا چنان با خود برد

دیگر نرسد به دامن خود دستم!!!

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت: 20:44

ی شعری داره سعدی اونو یادم نمیاد. این فیک همونه: خوشا صبحی ک خورشیدش تو باشی حسین جان!صبحدمی که برکنم دیده به روشنائیتبر در آسمان زنم حلقه ی آشنائیتسر به سریر سلطنت بنده فرو نیاوردگر به توانگری رسد ن

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت: 20:44

از روزهایی بود که بهترک بودم، پدر را نشاندم و سر و صورتش را اصلاح کردم و به گرمابه شدیم و شستشویش دادم و بازش آوردیم و لباس پوشاندیمش و نمی دانم چطور شد که به سرم زد نیم ساعتی بر مبل بنشانمش، رفتم یک

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت: 20:44

هفت و نیم صبح و زنگ در!! رفتم و دیدم پیرزن تنهای همسایه است، او به موازات در ایستاده بود و من چهره اش را نمی دیدم و نیم رخش را هم، چرا که چادرش را سفت گرفته بود! سلام و سلام و گفت همشیره نیست؟ گفتم

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت: 20:44

صفحه بندی